تبليغاتX
مشق من

این روزها، همین روزای بهاری، تو دانشگاه پر شده از این گل زردا...همینا که نمی دونم اسمشون چیه. بوی خوبی میدن. از همونا که وقتی بچه بودم، همون وقتا که هنوز خونه ی حاجی جون اینا حیاط داشت و خرابش نکرده بودن، تو یه گلدون بزرگ کنار در ورودی بود. از همونا که من همیشه با خودم فکر می کردم شبیه نوک کلاغن. از همونا که به هر شاخه ش کلی گله. بابا همون که خود حاجی جون کاشته بود دیگه... فهمیدی کدومو می گم؟ آره، پر شده از همونا. منم هر روز که دارم از دانشگاه بر می گردم یواشکی یه شاخه شو می کنم میذارم تو ماشینم که بوی قدیما بیاد. تو دانشگاه کلی هم یاس هستا... هم بوش بهتره، هم خوشگل تره، هم یادمه بچه که بودم از درخت یاس حیاط مامان بزرگ، همون که کل دیوارو گرفته بود و من نمی دونستم از بالای دیوار آویزونش کردن افتاده پایین یا مث درخت سبز شده رفته بالا، از همون، یاس می کندم و تهشو میبریدم مک میزدم، کلی شیرین بود، هم بوته هاش یه جای دنجیه کسی دعوام نمی کنه اگه بکنمشون ولی من همون گل زرد کلاغیا رو دوست دارم. آخه یاس واسه یه لحظه شیرینه باید مث همون وقتا صد تاشو بخورم تا دهنم شیرین شه ولی بوی این گل کلاغیا که می پیچه تو ماشین مزه هوبی میده. دوباره دستم میره تو دست حاجی جونو با 1شکلات هوبی از در حیاط میام تو. بوی این گل کلاغیا که میپیچه تو ماشین  نور از پشت پنجره ی بزرگ اتاق میخوره تو صورتمو از خواب بیدار می شم، بوش که میاد میدوم از پله های گرد وسط اتاق میرم طبقه ی بالا و بالای پله ها از ترس تنهایی و لولو دوباره بر میگردم پایین، بوی این گلا که میاد...


پ.ن: این مطلب رو در واقع به عنوان یه کامنت واسه پست قبلی نوشتم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12 بعد از ظهر توسط سبا| |


دستامو ول کردم و دلمو زدم به دریا، خودمو رها کردم به سمت چشماش، هر چی می رفتم بهش نمی رسیدم، چشامو بستم و یه قل هوالله خوندم و فوت کردم، تا اومدم به خودم بجنبم دیدم پاهام روی شونه ی ابراست و خورشید مثل یه توپ فوتبال بهم نزدیک تر می شه، داغ شدم، فکر کردم صورتم سابیده شده به خورشید! ترسیدم، چشمامو بستم و یواشی دستمو کشیدم روی صورتم، لباشو حس کردم، مثل همیشه بود، مهربون و گرم، یاد وقتایی افتادم که برام شوکولات می خرید و همونجا جلوی در می پریدم تو بغلش، محکم خودمو گم می کردم توی دستاش و پر می شدم از بوسه، عین همین بوسه، فقط شوکولات نداشتم... چشمامو آروم باز کردم و صداش زدم، بابا ...

همه چی دور سرم چرخید و چرخید و چرخید و عین یه پتک خورد توی سرم و دلم خواست که از حال برم ... باورم نمی شد! مگه می شه؟! بابا چند وقتی بود که نبود... نمی دونستم خوابم یا بیدار؟ آهسته چشامو باز کردم ...

حیاط همون شکلی بود؛ بوته های گل سرخ آسمون رو هوار می کشیدن و شاخه های مو توی هم می لولیدند و برای رسیدن به حفاظ دیوار حیاط با هم مسابقه می دادن، یه طرف چفته یه طرف بی دونه ولی اینا هر چی که بود توی عطر یاسی که بابا خودش کاشته بودش گم و گور بود، یه حیاط بود و یه عطر یاس. از پله ها رسیدم پایین و دم پاشویه حوض پاهامو لخت کردم و برای ماهیا پاهامو تکون دادم و یخ کردم ...

نمی دونم کجا بودم؛ شاید یه جایی بین اینجا و اونجا، حیاط، حوض، باغچه، ماهی ها... سرم که چرخید سمت آسمون چشمام سیاهی رفت و کبود شدم از دلتنگیش، مونده بودم حیرون، اون رفته یا من نیستم؟ بچه م یا بزرگم؟ هستم یا نیستم؟

_ فریبا؟ بابا ...

گوشام زنگ زد! بابا ...

_ بابایی بیا سر سفره  یخ کرد این غذات، ول کن اون ماهی های زبون بسته رو دختر بابایی، ماهیه بابایی...

بعد یه هویی همه چی حل شد توی سکوت و جاش بغض چنگ زد به گلوم و هق هقم سکوتو پاره پاره کرد، نمی دونستم برای خودم دارم گریه می کنم یا بابا؟ هر کاری می کردم گریه م بند نمیومد، مثل وقتایی شدم که خواب می دیدم توی بازار دست بابایی رو ول کردمو و گم شدم و وسط بازار بین هوار مغازه دارها هوار می زدم و بابایی بابایی می کردم...

دستش پیچید توی دستم و دلم قرص شد... دختر بابا! نگفتم دست بابایی رو ول نکن؟... بعدش از خوشحالی گریه می کردم و توی دلم قند آب می شد از پیدا شدنم...

 وقتی که بود انگار دنیا بود وقتی هم که رفت دنیا رو با خودش برد، همه ی دنیا رو، آخه دنیای من خودش بود، می گفت ما تموم دنیاشیم ولی خودش می دونست تموم دنیای هر دختری باباشه، ای کاش خدا بودم و نمی ذاشتم خودش رو از فری بگیره، ای کاش خدا بودم و خودم رو با نگاهش راهی می کردم، ای کاش ...

_ مامان، مامانی؟ مامان فری؟

آیسام مدام داد می زد و صداش مثل زنگ می پیچید توی سجاده م که پیش روم پهن بود، انگار تازه به هوش اومده بودم و سال ها بود بی هوش روی سجده مونده بودم ، آهسته گفتم: جون مامانی؟

_ مامان فری فک کردم مردی! می دونی از کی تا حالاست دارم صدات می کنم ؟

ای کاش همیشه روی سجاده ام می موندم و می دیدمش، سجاده ای که بابا برام آورده بود، ای کاش این قدی نبودم، ای کاش همون فریبا کوچولوی بابایی بودم، ای کاش ...

باید بخودم میو مدم و باور می کردم که بابا مدتیه دیگه پیش ما نیست و منم دیگه اون فریبا کوچیکه نیستم، فری کوچیکه حالا مامان دو تا دختره که تموم عشقشون باباشونه...

نمی دونم تموم اون مدت خواب بودم یا از خواب پریده بودم، نمی دونم، شایدم توی خواب از خواب پریدم! شایدم هنوز خوابم و فک می کنم بیدارم، شاید...

چقدر حوالی این روزهای من بوی بابا می دهد ، بابایی که مهر داد، بابایی که عشق داد، بابایی که کوه بود.


  پ.ن: این چند خط حرف دل رو تقدیم می کنم به همه ی عزیزایی که توی این مدت تنهام نذاشتن و با پستها و کامنتای قشنگشون باعث تسلی دلم شدم... همه تون رو خیلی دوست دارم و ازتون یه دنیا ممنونم.


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1 بعد از ظهر توسط فریبا| |

ضمن عرض تسليت دوباره و ابراز همدردي مجدد با استاد عزيزمان سركار خانم فوقاني به اطلاع مي رساند وبلاگ مشق من تا بازگشت مجدد ايشان به جمع شاگردان خود به روز رساني نخواهد شد  
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط مسعود| |



قالبساز خصوصی قالبساز خصوصی