من چه باشم چه نباشم

زندگی جریان دارد

عشق بامن یا بی من در دلهاجاریست

من چه باشم چه نباشم

لذت باران را...

هر تن تشنه خواهددانست

من چه باشم چه نباشم

جریان دارد رود

جریان دارد باد

و نسیم سحری.مینوازد آرام

گونه ی ناز گل نرگس را

وبه هنگام خزان

زندگی رنگین است

چه تفاوت دارد بودن ورفتن من

تا توهستی زندگی آن_ تو است

و امید دل من

بودن وماندن توست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 8 قبل از ظهر توسط مهشید| |

قدم ها را بلند و سریع بر میداشت. به سمت ساختمان پیچید. تک پله ی طویل ساختمان را  با گامی بلند طی کرد. با در بلند و عریض چرخشی رو به رو شد. برای لحظه ای مکث کرد. دستش آماده ی دراز شدن به سمت دستگیره های طولی در بود که از گوشه ی چشم راستش خروج مرد میانسالی را دید. سر چرخاند و در کم عرض بلندی که همه از آن رفت و آمد می کردند را دید. راه را کج کرد و از همان در وارد شد. بعد از دو سه قدم ایستاد و همه ی تابلوهای بالای سر باجه ها را خواند. به سمت باجه ارزی حرکت کرد.

"ببخشید آقا واریز ارز به اروپا دارید؟"

مرد میانسال که پشت به باجه در حال صحبت کردن با همکار جوانش بود برگشت با نگاهی بی تفاوت به زن و بدون هیچ صحبتی به سمت چپش اشاره کرد. زن به راست چرخید راهرو کم عمق و نسبتا عریضی بود که به در شیشه ای که تمام عرض راهرو را پوشانده بود ختم می شد. در را به سختی به داخل هل داد. سه مرد اولی با کت و شلواری مرتب به میز وسط سالن تکیه داده بود. دومی سمت چپ پشت میزی که کامپیوترش روشن بود نشسته بود و صندلی اش را به سمت وسط سالن چرخانده بود و سومی در انتهای راست سالن روی صندلی و رو به در نشسته بود. با ورود زن هر سه نگاهشان به طرف در چرخید. سالن حداقل ظرفیت پانزده کارمند را داشت ولی همه ی کامپیوتر ها خاموش و همه ی میزها خالی بودند. زن از نگاه متعجب و پرسشگرانه ی کارمندان جواب خود را گرفته بود ولی نمیتوانست بدون کلامی برگردد. با اکراه پرسید:" ببخشید واریز ارزی به اروپا دارید؟"

مرد اولی راست ایستاد و قدمی به طرف پیشخوان برداشت"چقدر؟"

زن که از سوالی که پرسیده بود و مکالمه ای که شروع کرده بود کاملا پشیمان بود با بیتفاوتی جواب داد:" 150 یورو"

"کار تحقیقاتیه؟"

"بله"

"کدوم کشور"

زن با نگاهی سرد و لحنی کاملا خشک جواب داد:"اسپانیا"

مرد همانطور که به جای خودش بر میگشت " نه خانم تحریم هستیم"

زن سری تکان داد و درحالی که در را به سختی به طرف خودش میکشید به آرامی گفت "ممنون"

مسیر رفته را برگشت. وقتی به در گردان بلند و عریض رسید خواست تا از آن رد شود ولی باز هم مثل بقیه از در کناری گذشت.

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 6 بعد از ظهر توسط سمیه| |

- احمد جان! صبح ها خیلی زود از خونه بیرون میری.اینطوری خیلی اذیت میشی. نمیشه با تاکسی بری سر کار که مجبور نباشی صبح به این زودی از خواب بیدارشی؟

- نه خانوم. اگر بخوام با تاکسی برم در ماه 50 هزارتومان به مخارجمون اضافه میشه. همینطوری که صبحها زودتر بیدار میشم و با اتوبوس میرم به نفعمونه.

- آخه من فکر می کنم دلیل سردردهایی که داری بی خوابیه. کاش میشد....

- نه خانوم ، تاکسی گرون در میاد.

-----------------

- سلام بابا خسته نباشی

- سلام پسرم

- بابا امروز حقوق گرفتی؟

- بله

- بابا 20 هزار تومان به من میدی؟

- ای بابا . بگذار برسم خونه بعد شروع کن به خواهش و تمنا. نه نمیدم . تو 20 هزار تومنو میخوای چیکار؟! هرچی میخوای که من برات میخرم. هنوز نرسیده به خونه با این درخواستهای نابجات اعصابمو خورد کردی...

- عیب نداره احمد جان. بچه است. شما خودتو ناراحت نکن برو استراحت کن.

-----------------

- خانوم من دارم میرم بخوابم. بیا این 20 هزار تومن بگذار زیر بالش علی. سرشب سرش داد زدم، دلشو شکستم. اینو بگذار زیر بالشش، صبح ببینه خوشحال بشه.

- باشه ، دستت درد نکنه.

-----------------

- خانوم خداحافظ. من دارم میرم.

- بابا صبر کن. داری میری سرکار؟!

- آره پسرم.

- برو بخواب بابا ، لازم نیست به این زودی بری. من 30 هزار تومن تو قلکم داشتم . با این 20 هزار تومن شد 50 هزار تومن. حالا شما میتونی یک ماه بیشتر بخوابی و با تاکسی بری سر کار که دیگه سرت درد نگیره.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 11 قبل از ظهر توسط شكوفه| |



قالبساز خصوصی قالبساز خصوصی