من چه باشم چه نباشم

من چه باشم چه نباشم

زندگی جریان دارد

عشق بامن یا بی من در دلهاجاریست

من چه باشم چه نباشم

لذت باران را...

هر تن تشنه خواهددانست

من چه باشم چه نباشم

جریان دارد رود

جریان دارد باد

و نسیم سحری.مینوازد آرام

گونه ی ناز گل نرگس را

وبه هنگام خزان

زندگی رنگین است

چه تفاوت دارد بودن ورفتن من

تا توهستی زندگی آن_ تو است

و امید دل من

بودن وماندن توست...

ارز

قدم ها را بلند و سریع بر میداشت. به سمت ساختمان پیچید. تک پله ی طویل ساختمان را  با گامی بلند طی کرد. با در بلند و عریض چرخشی رو به رو شد. برای لحظه ای مکث کرد. دستش آماده ی دراز شدن به سمت دستگیره های طولی در بود که از گوشه ی چشم راستش خروج مرد میانسالی را دید. سر چرخاند و در کم عرض بلندی که همه از آن رفت و آمد می کردند را دید. راه را کج کرد و از همان در وارد شد. بعد از دو سه قدم ایستاد و همه ی تابلوهای بالای سر باجه ها را خواند. به سمت باجه ارزی حرکت کرد.

"ببخشید آقا واریز ارز به اروپا دارید؟"

مرد میانسال که پشت به باجه در حال صحبت کردن با همکار جوانش بود برگشت با نگاهی بی تفاوت به زن و بدون هیچ صحبتی به سمت چپش اشاره کرد. زن به راست چرخید راهرو کم عمق و نسبتا عریضی بود که به در شیشه ای که تمام عرض راهرو را پوشانده بود ختم می شد. در را به سختی به داخل هل داد. سه مرد اولی با کت و شلواری مرتب به میز وسط سالن تکیه داده بود. دومی سمت چپ پشت میزی که کامپیوترش روشن بود نشسته بود و صندلی اش را به سمت وسط سالن چرخانده بود و سومی در انتهای راست سالن روی صندلی و رو به در نشسته بود. با ورود زن هر سه نگاهشان به طرف در چرخید. سالن حداقل ظرفیت پانزده کارمند را داشت ولی همه ی کامپیوتر ها خاموش و همه ی میزها خالی بودند. زن از نگاه متعجب و پرسشگرانه ی کارمندان جواب خود را گرفته بود ولی نمیتوانست بدون کلامی برگردد. با اکراه پرسید:" ببخشید واریز ارزی به اروپا دارید؟"

مرد اولی راست ایستاد و قدمی به طرف پیشخوان برداشت"چقدر؟"

زن که از سوالی که پرسیده بود و مکالمه ای که شروع کرده بود کاملا پشیمان بود با بیتفاوتی جواب داد:" 150 یورو"

"کار تحقیقاتیه؟"

"بله"

"کدوم کشور"

زن با نگاهی سرد و لحنی کاملا خشک جواب داد:"اسپانیا"

مرد همانطور که به جای خودش بر میگشت " نه خانم تحریم هستیم"

زن سری تکان داد و درحالی که در را به سختی به طرف خودش میکشید به آرامی گفت "ممنون"

مسیر رفته را برگشت. وقتی به در گردان بلند و عریض رسید خواست تا از آن رد شود ولی باز هم مثل بقیه از در کناری گذشت.

...

- احمد جان! صبح ها خیلی زود از خونه بیرون میری.اینطوری خیلی اذیت میشی. نمیشه با تاکسی بری سر کار که مجبور نباشی صبح به این زودی از خواب بیدارشی؟

- نه خانوم. اگر بخوام با تاکسی برم در ماه 50 هزارتومان به مخارجمون اضافه میشه. همینطوری که صبحها زودتر بیدار میشم و با اتوبوس میرم به نفعمونه.

- آخه من فکر می کنم دلیل سردردهایی که داری بی خوابیه. کاش میشد....

- نه خانوم ، تاکسی گرون در میاد.

-----------------

- سلام بابا خسته نباشی

- سلام پسرم

- بابا امروز حقوق گرفتی؟

- بله

- بابا 20 هزار تومان به من میدی؟

- ای بابا . بگذار برسم خونه بعد شروع کن به خواهش و تمنا. نه نمیدم . تو 20 هزار تومنو میخوای چیکار؟! هرچی میخوای که من برات میخرم. هنوز نرسیده به خونه با این درخواستهای نابجات اعصابمو خورد کردی...

- عیب نداره احمد جان. بچه است. شما خودتو ناراحت نکن برو استراحت کن.

-----------------

- خانوم من دارم میرم بخوابم. بیا این 20 هزار تومن بگذار زیر بالش علی. سرشب سرش داد زدم، دلشو شکستم. اینو بگذار زیر بالشش، صبح ببینه خوشحال بشه.

- باشه ، دستت درد نکنه.

-----------------

- خانوم خداحافظ. من دارم میرم.

- بابا صبر کن. داری میری سرکار؟!

- آره پسرم.

- برو بخواب بابا ، لازم نیست به این زودی بری. من 30 هزار تومن تو قلکم داشتم . با این 20 هزار تومن شد 50 هزار تومن. حالا شما میتونی یک ماه بیشتر بخوابی و با تاکسی بری سر کار که دیگه سرت درد نگیره.

اعجاز درود !

بامداد با نوازش بارقه های خورشید باز هم نقش مهربان ترین نوازشگر تاریخ را بازی می کند برای بیداری دوباره ! لبخندزنان زل می زنم به تصویر نمودار در شفافیت شیشه . تا دوردست های در چشم آنچه غوغا می کند به شادابی, سبزه های نورسته است و شکوفه های بر درخت . دیروز را به خاطر می آورم ناخودآگاه که فوج فوج کبوتران سپید از فراز شهر می گذشتند, آنها رسالت تاریخی شان بر عهده داشتند که آشتی را کسی از آن بالاترین های در ابر نهفته ضمیمه نموده بود به بال هاشان !

روشن ترین لباس ها به تن می کنم و راهی می شوم کوچه را, اهالی کوچه های دور و نزدیک, از دور و نزدیک کلاه از سر بر می دارند که مگر پاسخی می تواند داشته باشد این همه جز درودهای بی پایانم ؟! که درود در خون اهالی کوچه ی آریاست, که درود را کبوترها پیامبر بوده اند, که آنها اولین ها بودند که برق بهار در راه را در بق بق هاشان دیدند و جار زدند در شهر !

چه خوب است که دیگر کسی در این شهر دوستی را با دست پیش نمی کشد و با پا پس نمی زند, چه خوب است که درود ورد زبان مردمان شده, چه خوب است که نقاب سازها به گدایی افتاده اند در شهر !

چشمانم را می بندم از شدت شوق, لختی بعد پلک می زنم بی اراده :

هنوز پاسی از شب مانده, ستاره ها سوسو می زنند ...

رقصنده با آتش

تاریکی... سکوت... سرما...

چشم هایش بسته بود. سرش را پایین انداخت و حالت خمیده ای گرفت. سکون...

آب تا مچ پایش می رسید و موجی از سرما به تنش روانه می کرد. به گردنش چرخی داد و دوباره به سکون باز گشت.

در میان آب، مقابلش، جرقه ای زده شد و به خاموشی گرایید.

شانه هایش را حرکت داد و دست هایش را کمی بالا آورد. گوشش برای حمله آماده می شد.

جرقه ها دوباره پدیدار شدند و از میان آنها شعله ای جان گرفت. آتشی در قلب آب.

چشم هایش را باز کرد. شعله قد کشید.

پاهایش به زمین کشیده می شد و او میان آب حرکت میکرد. نرمی حرکاتش آب و آتش را همزمان تداعی می کرد.

دست هایش را بالا گرفت و روی شعله های رقصان قرار داد. زبانه های آتش همراه با انگشتانش حرکت می کردند. قد می کشیدند و تسلیم می شدند.

سرمای آب همچنان قلبش را می لرزاند. گویی با آتش درون خوش می جنگید. با جان گرفتن شعله ها، ضربه های بی امان سرما هم جان بیشتری می گرفت و همراه با رقص زبانه های آتش امواج سرما در تنش زبانه می کشیدند. ارتش سرما قصد در عقب نشاندن او داشت.

حمله...

ناگهان دست هایش را در کنار بدنش بالا آورد. شعله گرداگرد آب جان گرفت و دیواری آتشین محاصره اش کرد.

پاهایش را میان آب می کوبید و پشت به دیوار دور آتش می چرخید.

تصویر آتش در جان آب تلالو داشت.

سرش را بالا گرفت. نگاه سرخش را در قلب آتش دوخت و با پرشی نرم از آب جدا شد. دست هایش را بالای سر آورد و اوج گرفت.

دیوار آتشین ضربانی سخت گرفته بود.

رقص شعله ها شدت گرفت.

چشم هایش را بست.

تمام وجودش آتش گرفت.

نور... گرما...


پ.ن: رقصنده با آتش نام سرخ پوستی من است...

دل و خدا...


دستاشو دراز کرد تا با قدرت و عشقی که توی خودش حس می کرد یه چیزایی رو سوا کنه و بذاره جیبش...

می خواست هرچی رو دوس داره برداره واسه خودش، باقیشو بده به خدا که مال اون باشه!

اول همه آسمونو برداشت، صاف صاف، بدون لکه ای از ابر سیاه، بعدشم ابرا رو هل داد به سمت خدا و گفت: آسمون مال من، ابراش مال تو...

رفت سراغ دشتها و زمین، هرچی سبز سبز بود برداشت گذاشت روی سرش، زیر چشمی یه نگاهی به خدا کرد و کوه ها رو هل داد به سمت اون و با لوندی گفت: سبزا مال من کوهها با این همه ابهت مال تو...

برگشت سمت دریا، دوسش داشت دیوونه وار، عاشق "آبی" دریا بود... با رندی دستشو برد جلو، دریا رو کشید سمت خودش، دریای آرومِ آروم، موجها رو هم فوت کرد سمت خدا و گفت: دریا مال من، موجهاش مال تو...

نور تند نارنجی خورشید از آسمون آبی آرومش آزارش می داد... خورشیدو روی یه سینی طلایی تقدیم خدا کردو گفت: ماه مال من، خورشید مال تو...

حالا دیگه کار خودشو کرده بود، وقتش بود که خودشو لوس کنه، روشو کرد به خداش که همونطور صبور نشسته بود و در سکوت کامل نگاش می کرد، گفت: خب منکه اندازه ی تو عادل نیستم اما دلم می خواد بدونم از تقسیمات من راضی هستی؟

خداش به زیبایی و مهر هرچه تموم تر خندید و گفت: "تو بندگی کن، همه ش مال تو... منم مال تو"

...

هیچ فکر کردین که چرا بعضی وقتا می گن زندگی ز یبا یا چیزی شبیه به اونه ؟ لا اقل من مخالفم . امروز با یه حساب سر انگشتی دقیقا چهار روز می گذره . آره . هشت بار ساعت هفت و نیم شده و من هنوز اینجا هستم .  چهار روز پیش من برای فضولی به این خونه لعنتی اومدم و گشتی تو اطاق زدم . با وجود هوای نسبتا سرد اون روز ، از باز بودن پنجره ها تعجب کردم . اینجا به نظر متعلق به دختر جوونی میومد که شاید بین بیست تا بیست و پنج سال داشت . میز توالتش پر از لوازم آرایش گرونقیمت بود و یه بشقاب شیرینی هم روی میز عسلی کنار صندلی قرار داشت . من اول نشستم و کمی از شیرینی ها رو خوردم . مشغول خوردن بودم که یه دفعه در اطاق باز شد . از هولم به سرعت بلند شدم و به سمت پنجره پریدم اما از فرط عجله خوردم به شیشه . اون دختر هم که هنوز متوجه حضور من نشده بود به پنجره نزدیک شد و با یک حرکت سریع پنجره اطاق رو بست . و الان دقیقا چهار روز که من تو شکاف بین دو پنجره کشو یی موندم . آخه زندگی یه مگس چطور می تونه ز یبا باشه ؟ !!!  

درد وارره


وقتی که کودک بودم
هر بار که به زمین میخوردم
مادرم میگفت:«بزرگ میشی یادت میره»
آن روزها زمین میخوردم و دردِ من،زخمی کوچک بود بر زانوان کوچکم
امروز اما!!!!!
زخم به دل دارم
غمِ مردمِ زمانه ام را
و رنج میبرم دردِ مردمم را
مردمی که دردشان فقط نداشتن نان نیست، نه
که هر آنکس که دندان دهد نان دهد
لیک درد آن است که هر آنکس که شعور ملتی را به سُخره گیرد
فرهنگ دیرینه اش را میکُشد
و بی اعتبارِ تمامِ داشته هایش رهایش میکند
اینروزها هر بار که زمین میخورم
زانوانم کمتر توان دارند تا مرا بر روی پا نگاه دارند
من کودکانِ بی گناهِ کشورم را
میگریم
و نگاه  نا امیدشان را به آینده ای بی رنگ
میسوزم
من امروز واژه واژه در اندوه ِ نگاهِ نا امیدِ فرزندان ِ مرز و بومم
به فردای نامعلوم
به اندوه مینشینم
و میدانم
که بزرگ شدن
یعنی درد را به دل کشیدن
یعنی غم مردم خوردن
یعنی اندوه! یعنی رنج!


دروغ...


-          آخه پسر جون چرا اینقدر دروغ میگی؟ از صبح تا شب یه حرف راست از دهنت بیرون نمیاد. چپ و راست به همه چیزهایی میگی  که به خدا من نمی دونم چجوری به فکرت میرسه! این کارها آخر و عاقبت نداره، دیر یا زود یه جا توی چاه این دروغهایی که گفتی میفتی.

-          سخت میگیری مامان ، دروغهای من که جدی نیست. به هیچ کس هم که ضرر نمی رسونه.خیالت راحت جلوی چشمم رو نگاه می کنم که توی هیچ چاهی نیفتم.

-          از من گفتن بود. حالا دیگه هر جور میدونی رفتار کن.فقط تو رو خدا فردا که برای استخدام میری دروغ نگو.اگر قبولت کنند باید سالها اونجا کار کنی .اگر دروغ بگی بالاخره آبروت میره.

-          نه مادر چه دروغی! دروغ نمی گم

 

 

-          آقا نوبت شماست. فرمی که پر کردید رو تحویل من بدید و بفرمایید داخل.

-          سلام

-          سلام ، بفرمایید...

-          اگه اشتباه نکنم من قبلا شما رو دیدم.

-          نه نه فکر نمی کنم.

-          چرا من مطمئنم شما رو توی مطب چشم پزشکی دیدم. شما همون جوونی هستید که گفتید هر چند وقت یکبار برای چند روز بینایی تون رو بطور کامل از دست میدین. مشکل شما تاثیر عجیبی روی من گذاشت، این چند روزه همش به شما فکر کردم. انشاالله هر چه زودتر شفا پیدا می کنید اما کار ما خیلی حساس و دقیقه ، متاسفانه نمی تونیم در خدمت شما باشیم.

-          اما نه... من فقط ... من فقط اومده بودم برای گواهینامه رانندگی تست بینایی بدم...

تقدیر آزادی !

 

صدای شیپورهای قرمز و آبی پر کرده بود گوش خانه را . کنار پنجره ایستاد به تماشای قهقهه های اهالی خیابان, شعارهای در مسیر ورزشگاهشان, علامت های شادمانه ی دست ها, درخشان چشم ها ! چه سود از این همه اما که مسیرها انگار مسدود بود سوی آزادی !

ناخودآگاه قدم در راه جاده گذاشت از برای بلکه گوشه ای از پنجره ی گشایش . مرور ذهن نوجوانش در مسیر نقش رنگ پیراهن تیم محبوبش بود, شادی گل تکراری اما همیشه نوبرانه ی مهاجم مورد علاقه اش, یکباره ی همهمه ی تماشاگران . خوانده بود پیشترها از دختران پسرنما در استادیوم ها اما دوست نداشت آنگونه ی حضور را, دوست داشت خودش باشد نه در لباس تزویر, عزتمندانه اما کامروا .

گام های آهسته اش شدت گرفت یکباره, از تقاطع های یاد گذشت و به سبزی کناره ی جاده ی رویا چشم دوخت تا اینکه نقش روبرویش گشت آزادی :

با همه وجود ثانیه ی توامان طنین قلبش را به تماشا ایستاد ...

پله ها

رسیدم دم پله ها، هر کاری کردم پاهایم برای بالا رفتن یاریم نکردند. دستم به نرده ها چسبیده بود و اشک آرام از گوشه ی چشمانم می چکید. نمی توانستم چهار پله را بالابروم و پرده ی ضخیم را کنار بزنم. باید اول جای دیگری میرفتم. باید اول به او سلام می دادم. راهم را کج کردم، از سراشیبی طولانی پایین رفتم، روبه روی در طلا ایستادم، شش گوشه پیدا بود. اشک امانم نداد. وقتی سلام کردم دلم آرام شد. سنگینی احترام از روی دوشم برداشته شد. حالا دلم پر میزد برای حرمش. با عجله مسیر نخل کوبی شده را برگشتم. وقتی به پله ها رسیدم ایستادم. نفسی تازه کردم. نفس عمیقی کشیدم. آرام آرم و سر به زیر پله ها را بالا رفتم، پرده ی زخیم را کنار زدم، سرم را بالا آوردم راهرویی روبه رویم بود. انتهایش او ایستاده بود، به من لبخند میزد.با همان ابهتی که بر روی اسب نشسته بود، در همان عکسی که روی تاقچه ی اتاق حاج یزدان بود. حتی زیباتر از عکسش بود. کمی جلوتر رفتم. ده قدمی ضریح ایستادم ، به دیواره ی چوبی تکیه زدم.لبخند روی لبم را نمی توانستم مخفی کنم. شاید ترکیب اشک و لبخند در کنار این خاندان ترکیب چندان دور از تصویری نباشد.

تقاطع

در آینه نگاه میکنم و لبهایم را سرخ... به رنگ آتش

آتش چشمانت... وجودم گر میگیرد و قلبم... می ایستد

تمام قد، میان افتاب گردان ها... میدود

در حجم ساکن و خاک خورده ی خیالم... یک گوشه

در مقصد نور مسافر از شکستگی های احساسم... مینشنیم

زیر آوار خاطره و خودم را در میان خاکستر دوری ات خاموش میکنم

درخت پرنده...

پیروز بود تاریکی حتی به خودش، شب زده... هرچی سعی می کرد، دست و پا می زد، نمی تونست تکون بخوره! یعنی سیاهی نمی ذاشت که کاری کنه!

عین بختکی که گلوی کودکی هاشو چنگ می زد و ...
ادامه اش سخت بود، سختی، سهل تر از ادامه اش بود.
امید تنها کسی بود که توی سیاهی دور و بر دستاش پرپر می زد، دسشو دراز کرد توی همون ظلمت دستها، همه ی دل و دستش ذکر شد! یا علی...

قلموی خیس دست و دلشو رنگی کرد... مث چشم دریا، مث بغض آسمون! آبیِ آبی... یه خورشید خرید و آویزون کرد روی ایوون شب زده ی دلش، بعد رنگش کرد، رنگ زندگیِ پر رنگ، چشاش قنوت شد؛ حضورش هبوط ... پیروز بود خورشید، حتی به شب، روز قد کشیده بود روی شونه های آسمون؛ مثل یه درخت پرنده! و پرنده ها...


بی توجهی باغبان

 اونجا ،یک باغ خیلی قشنگی بود . با یک ورودی خیلی زیبا و شکیل، 

این باغ علاوه بر قشنگی،  یه چیزی داشت که اونو  از هر باغ دیگه ای متمایزش میکرد

این وجه تمایز، در نوع میوه های این باغ بود، یعنی میوه هاش اگر در حد میوه های بهشت نبود، انقدری بود 

که روح آدم رو تا بهشت پرواز میداد .

یه جورایی فرقش با سایر میوه ها در همین بود که مثل اونا تغذیه ی جسم نبود و روح آدم رو اقوا میکرد.

مدتی بود که من  این باغ  رو از پشت نرده ها میدیمش ، و از دیدن درخهاش و ثمر هش لذت میبردم ، چون

واقعا خیلی متفاوت بود با هر باغ و باغچه ای. ولی عجیب ترین چیز برام این بود که این باغ با تمام متفاوت

بودنشباز دید کننده ی زیادی نداشت. 

 تو ذهنم علامت سوالهای زیادی بود آخه این باغ متروکه نبود، پس چرا انقدر کم رفت و آمد شده بود؟ 

 من هر دفعه که از مقابلش میگذشتم متوجه به بار نشستن یکی از درختها ش میشدم معلوم بود هر درختی 

صاحب خودشو داره که وقتی وارد این باغ میشه به درخت خودش رسیدگی میکنه. و بعد میره  

من برای کشف راز این باغ تصمیم گرفتم یک بار واردش بشم و روی هر درخت یک یاد داشت بذارم  و عملا از 

صاحب درخت به خاطر نوع میوه ای که به بار آورده تشکر کنم. این کار رو کردم و البته زیر یاد داشتم آدرس 

باغچه ی کوچولوی خودم رو هم گذاشتم که اگر خواستن جوابی بهم بدن بیان تو باغچه ی خودم .

مدتها میگذشت و خبری از هیچ درختداری نمیشد که بیاد و جواب یادداشتم رو بده .یه روز با خودم فکر کردم 

که شاید پاسخ یادداشتم رو پای یادداشت آویخته ی شده ی خودم به درخت ،داده باشند باز رفتم داخل باغ و 

دیدم نه اصلا انگار نه انگار اونجا هم جوابی به من داده نشده

اینجوری بود که فهمیدم چرا این باغ ،باز دید کنندش کمه چون هر صاحب درختی میاد اونجا فقط به فکر به ثمر

نشوندن درخت  جدید خودش در همون روزه و وقتی میره و دفعه ی دیگه میاد  حتی به  همین درختی که

امروز کاشته، نگاه نمیکنه که هیچ ،بلکه  توجهی به درختهای دیگه ی همین باغ هم  نداره چه رسد به باغ و 

باغچه ی همسایه اینجا بود که مفهوم این مثل برام روشن شد که هر رفتی یک آمدی داره





دیوانه منم که اینچنین میشکنم....... گویی که چنین عشق سزاوار من است


ای کوی تو آرزوی خاکی چون من....... این لؤلؤِ دل نگر که درّی کهن است


مُردم ز فراقت غم دیرین دلم....... این زردی رو زیب تمام چمن است


هورای جهانم دل من در کف توست....... الباقی این جهان همه اهرمن است


آرام دلم,شعشعه ی نور وصال....... این روح بزرگ تو همه بهر من است


چشمم نتواند که ببیند جز من........ کس عاشق تو باشد و برتر ز من است

تلفن...


خیلی حوصله اش سر رفته بود. واقعا نمی دونست چکار کنه. هر جای خونه رو که نگاه می کرد چیز سرگرم کننده ای پیدا نمی کرد.برای یک لحظه فکری توی ذهنش جرقه زد. به سمت تلفن رفت ، گوشی رو برداشت و بطور کاملا تصادفی شماره گیر رو چندبار چرخوند. از اون طرف خط صدایی گفت: الو.... بله..... جواب بده.

گوشی رو قطع کرد.لبخندی روی لبش بود.با خودش گفت: بیا این هم یک سرگرمی کم خرج و بی خطرو بی گرفتاری. واقعا جون گرفتم.

----------------------------------------------

- کی بود مادر جون؟

- جواب نداد ولی من میدونم خودشه.

- خود کی؟ بس کن دخترم.چرا به شوهرت بدبینی؟

- بدبین نیستم، مطمئنم. الان میرم اداره و آبروی خودش و اون خانم همکارش رو می  برم تا بفهمن دنیا دست کیه!!!

----------------------------------------------

آقای رئیس من نمی فهمم این خانم چی میگه؟ اصلا من با شوهر اون چکار دارم؟ آبروی منو تو اداره برده. با اینکه شوهرش جلوی همه همکاران گفت که بخاطر این کار طلاقش میده، ولی بازم من نمی تونم اینجا کار کنم. شما استعفای منو بپذیرید.

----------------------------------------------

- خانم ، 4 ماهه که اجاره خونه رو ندادی. من چه تقصیری دارم. این تنها درآمد منه.

- شرمنده ام آقا. من چند ماهه که از کار بیکار شدم. دیگه اداره نمیرم ولی قول میدم خیلی زود اجاره شما رو جور کنم .

- من دیگه نمی تونم صبر کنم. حکم تخلیه دارم. آمدم همین الان اثاثیه رو بریزم بیرون.

- خواهش میکنم آقا. مادر پیرم مریضه، خوابیده ، گناه داره.

- منم گناه دارم . یا خودت برو صداش کن یا من میرم و میندازمش بیرون.

- تو بیخود می کنی. مگر من میذارم طرف اون پیرزن بری؟

- مثلا چکار میکنی؟ میخوای منو پرت کنی بیرون؟ خوب پرت کن.

 

خون ، حیاط خونه قدیمی رو قرمز کرده بود. مرد صاحبخونه که در جریان کشمکش لیز خورده بود و سرش به لبه حوض آبی رنگ خونه خورده بود، وسط حیاط افتاده بود و ......... دیگه جون نداشت.

تمام سهم من از روز !

 نمایش هر روزه ی صحنه ای تکراری بالاخره به ستوه آورد مرد روزنامه فروش را :

-  گزینه ی خرید هم وجود دارد برای روزنامه های پیشخوان !

اشاره ی روزنامه فروش مترو به مردی بود با عینکی هماره تمیز بر چشم البته با ظاهری معمولی که عادت داشت به ورق زدن چند دقیقه ای روزنامه ها, خواندن مطالب روز و سپس نخریدنشان !

سکوت مرد عینکی حکایت ها داشت در خویش که خواند روزنامه فروش شاکی خط به خط آنها را تا چنین ادامه دهد :

- البته این دفعه را مهمان من, نیازی به پول نیست !

این اتفاق شاید با اندکی پیش و پس بارها تکرار شد تا اینکه روزنامه خوان مترو ناپدید شد به یکباره ! روزنامه فروش سراغ ها از او گرفت ولی اثری نیافت تا اینکه سال ها بعد راس هفت صبح شنبه ای از دی ماه که سرش تازه گرم شده بود به مجله ی هفتگی مورد علاقه اش با صدایی به خود آمد :

- آقای پژوهان تمایل دارند که شما را ملاقات کنند !

آوازه ی فرامرز پژوهان آنقدر بالا بلند بود که روزنامه فروش پرسشی در ادامه نپرسید و عازم بزرگترین شرکت حمل و نقل کشور شد اما در تمام طول مسیر در اندیشه ی چرایی دعوت از او بود . نکته ای که با پرسش از مرد چهارشانه ی قاصد هم پاسخش نیافت ! چند ثانیه هم طول نینجامید بردباری اش پشت درب اتاق صاحب شرکت که درب را باز شده دید و مردی با عینکی بر چشم اما این مرتبه به غایت آراسته با آغوشی باز به استقبال وی آمد, آن مرد را می شناخت و چهره اش نماد شده بود از روزهای بخشش روزنامه ی سر صبح !

- به گمانم بسیار به شما مدیونم, بی نهایت خرسند خواهم شد که تقاضای شما را هرچه باشد برآورده کنم !

روزنامه فروش قدیمی مترو لبخندی بر لب نشاند و بی وقفه گفت :

-  شرمنده, یقین دارم که از شما بر نمی آید ...

فرامرز پژوهان که جا خورده بود از پاسخ او کنجکاوی اش را با یک " چرا " که مخلوط شده بود با تنگی چشمانش پاسخ گفت !

- آن یک روزنامه که روزانه به شما می بخشیدم, تمام درآمد روزم مرا تشکیل می داد . آیا حاضرید تمام درآمد یک روزتان را به من ببخشید ؟!

خاطره

صدای قژ قیژ کشیده شدن دو  قطعه آهن روی هم به ملودی دلنشینی تبدیل شده بود.چشم هایش را بست خودش را به جلو کشید پاهایش را از زانو به عقب خم کرد. خودش را تا جایی که میتوانست به عقب هل داد و پاهایش را کشیده به جلو پرتاب کرد. میان امروز و دیروز گم شده بود.پنجره ها با رفت و برگشتش تمیز و تمیزتر می شدند و آدم ها کم کم شفاف تر و واضخ تر. رشته های پاره شده از طناب ضخیم مثل سوزن در دستانش فرو می رفت. بدون توجه به دردی که در کف دستانش احساس می کرد با صدای قژ قیژ آهن ها حرکات متناوب خود را ادامه داد. وقتی جلو رفت پاهایش را تا جایی که می توانست دراز کرد، تا شاید نوک انگشتانش به جدار دزدگیری که روی پنجره، نصب شده بود برسد. خودش را آنطرف پنجره دید. همپای بچه  های دیگر به این طرف و آن طرف می دوید.

با هر بار رفت و برگشت تاب لبخند روی لبهایش عریضتر و عمیقتر شد. نگاهی به سقف انداخت، دیگر بلندی گذشته را نداشت. پله های روبه رویش دیگر آنقدرها دور و بلند نبودند. وسوسه ای در درونش افتاد.

طناب را ول کن و روی ایوان بپر.

ترس از ارتفاع و بلندی آنقدر در وجودش واضح بود که از وسوسه اش خنده اش گرفت.

لبخند روی لبهایش آرام آرام محو شد. حلقه ی اشکی دور چشم هایش را گرفت. پنجره ی قدیمی، ایوان و پله هایش تار شده بودند. صدای حاج یزدان واضح به گوش می رسید.

دختر آنقدر محکم تاب نخور.می افتی. بیا پایین. بسه دیگه. بیا یه قاچ هندوانه بخور.

بوی هندوانه ی سبز طویل که قرمزی داخلش گواه شیرینی اش را میداد به مشامش رسید. قطره اشکی از گوشه چشمش غلطید و از کنار بینی اش به بالای لبش رسید.

فاصله ی بین قژ قیژ بیشتر شده بود. پاهایش را به راحتی روی زمین گذاشت. تاب را نگه داشت. انگشت شصت را گوشه چشم چپ و انگشت اشاره را گوشه چشم راست گذاشت. با ملایمت فاصله ی دو چشم را فشرد. انگشتان را از هم باز کرد و روی چشمانش کشید.اشک های مانده در چشمها انگشتانش را خیس کردند.دستی به صورتش کشید. بلند شد و پشت به پله ها، ایوان و پنجره، رو به باغ، روی تاب نشست.

درخت پیر دارابی سمت چپش هنوز بلند، سرپا، سبز، چاق و مهربان روی زمین نشسته بود. حوض بزرگی که قبلا سمت راست همیشه وسوسه آب بازی را القاء می کرد حالا جایش را به حوضی کوچک داده بود.مسیر کوتاه پر از درختان پرتقال و نارنگی به سمت باغ هنوز سر جایش بود. درخت انار سفید ترش اول باغ که هیچ وقت دوستش نداشت هنوز ایستاده بود. لانه ی مرغ و خروس ها و ادرک ها خالی سر جایش مثل خانه های متروک ارواح زده خودنمایی میکرد.

اشک و لبخند نا خداگاه با هم در چشم و لبش ظاهرشدند. لبهایش میلرزید و هوای رو به رو مه آلود می شد.

حاج یزدان پوست های هندوانه ی سبز روشن را در ظرف غذای اردک ها می ریخت.با آن قد بلند و چهار شانه اش و آن سر گرد و بدون مویش، با آن زیرپوش توری ریز بافت آستین دارش و بیژامه مردانه اش خم شده بود روی سر اردک ها دست می کشید.

تاب را نگه داشت. دستانش را از دور طناب باز کرد، روی چشم هایش گذاشت. صدای هق هق گریه اش تمام حیاط پشتی و باغ را پر کرده بود.

اتفاق

قلبم لرزید... همون روز که غروب آفتاب، مث ما، تو پیچ اتوبان گم شد... ترسیدم و ترمز کردم. زنگوله ی طلایی جلوی ماشینم حرف دلمو داد زد و محکم خورد به آینه. گفتی: "این یه روز آینه رو میشکنه" از کجا میدونستی؟

قلبم لرزید... همون روز که تو کاپشنت قایم شده بودم و به تو که لباس قرمز منو پوشیده بودی میخندیدم. یه نور کوچولو رو بالاهای کوه دیدیم و هر دو دلمون خواست اونجا باشیم. گفتم: "شاید فقط یه چراغه. شاید هیچی اونجا نباشه" تو سردت بود ولی من گرم گرم بودم. داشت یادم میرفت کاپشنتو پس بدم، یادته؟

قلبم لرزید... همون روز که از پشت لاله ی گوشت صفحه ی تخته رو نگاه میکردم و برات تاس های بدشانسی میاوردم. بوی پرتغال و نعنا میداد همه چی. بهت "کاروسو" رو دادم گوش کنی و سرمو گذاشتم لبه ی پشتی. درخت پرتغال بالا سرمون بود.

...

امروز آسمون ابری بود. یه لباس سبز پوشیدمو گل سرختو گرفتم دستم. با همه آفتاب گردونا وایسادم رو به خورشید و چشامو با یه شال سرخ بستم. باد میومد بین موهای من و آفتاب گردونا... آینه شکست. من گم شدم تو بوی گل سرخ...

تمرکز؟!!


چشماشو بست، تمرکز کرد و با تموم حس قلبیش سلام نمازو داد...

"آخی! خیالم راحت شد!"

مدتها بود که سکوت ناخواسته ای رو دنبال می کرد و با اینکه برای شکستنش بی تاب بود، "بی انگیزگی"  به ساکت موندن ترغیبش می کرد!

توی درس و کلاس بهش یاد داده بودن که نماز بی تمرکز هیچ فایده ای نداره و برمی گرده سفت و سخت می خوره توی صورتش! برای همین چند وقتی بود که از ترس برگشت محکم نماز، سکوت رو به حرف بی دلیل و اضافی ترجیح داده بود!!!

اما حالا که بعد از تحمل یه دوره ی سکوت اجباری، لب باز کرده بود شک نداشت که همون تمرکز چند لحظه ای سر "سلام" نمازش به یه عمر زندگی بی نمار می ارزه...

اما نمی تونست بفهمه که چرا انقدر بهش دروغ می گفتن و می ترسوندنش!

کوچه ی خاطره ها

وقتی که مینویسی: «اردیبهشت،شقایق،کف درّه رو پر میکنه!!!»..............
سوار بر مرکب رهوار واژگانت،تا انتهای کوچه باغهای کودکی،سفر میکنم.همون کوچه ای که تَه ِشو خوشه های طلایی گندم بن بست میکرد و گندمها دست در دستِ شعاع ِخورشید میدادن تاگاهی که نسیمی از لابه لاشون میگذشت مثل امواج دریا،به حرکت در بیان وشروع کنن به رقصیدن.نزدیکای ظهر که میشد،من و او لابه لای گندمهایی که قدشون دوبرابر قدِ ما بود،و وقتی سرمون رو بالا میگرفتیم حتی نوک خوشه های گندم رو به زور میدیدیم. آبی آسمون هم گاهی یواشکی، موقع ِ  رد شدن نسیم از میون ِگندمها، اونارو کنار میزد و خودی به ما نشون میداد،تو هیاهو و شور و شوق کودکی بازی میکردیم.
مهر و محبت،به همراهِ پیچ وتابِ خوشه های گندم در هم،در وجودِ ما هم ،جوونه میزد و رشد میکرد و دور دلمون میپیچید و میتابید.من وماه یار تا تَهِ مزرعه!! دنبالِ هم میگشتیم.مزرعه که تموم میشد،یک دشتِ بزرگِ شقایق، با آغوشی باز،منتظرِخستگیِ ما بود،تا بپریم تو بغلش ولا به لا ی شقایقها غلت بزنیم وخستگی در کنیم و باز تا انتهای دشت ،دنبالِ هم میکردیم و میدویدیم تا به درختای سر به فلک کشیده ی تبریزی که نگاهمون میکردن و انگار که شاهد یک مسابقه ی دو، باشن، با برگهاشون برای تشویق ما کف میزدن،برسیم و بشینیم لبِ جویِ باریکِ آبی که از پای تبریزیها میگذشت و پامون رو بذاریم کنار پاشون و شروع کنیم یه قُل دوقُل بازی کنیم.
من خیلی کوچیک بودم،حدودا ده ساله،اما نگاهِ تیز و بُرنده ی اون از پشتِ مردمکِ سبز چشماش روی دلم مینشست و بچگی ِمنو با،یک دنیای دیگه آشنا میکرد.اونموقع ،سرم رو مینداختم پایین .فقط گاهی که یواشکیِ اون با خجالت یه نگاهِ دزدکی تو چشاش میکردم  وتجزیه ی رنگارو تو نورِ خورشید،توی چشماش  میدیدم قلبم هُرّی پایین میریخت وسوالای بی جواب ذهنم رو پر از خودش میکرد.
دَم دَمای گرگ ومیشِ هوا که میشد،وقتی پرنده ها پروازِدسته جمعیشون رو تو آسمون شروع میکردن، میفهمیدیم که وقت رفتنه.اونوقت سایه ی درختای تبریزی تا نیمه ی دشت،بدرقمون میکرد ودست تو دستِ شقایقها میدادیم تا از وسطِ مزرعه ی گندم رد بشیم و به امیدِفردایی دیگه به کوچه ی کودکی برگردیم.....

قالیچه...



حمیده جان ، مادر همینطور که به قالیچه جهیزیت گره میندازی ذکر بگو ، صلوات بفرست و برای همه دخترهای روستا دعا کن. دعا کن همشون سپید بخت بشن. دعا کن همگی از زندگیشون بهره ببرند و عاقبت به خیر بشن. خدا رو برای سلامتی و بقیه نعمتهاش شکر کن و بباف. از خدا بخواه همه دخترها با سرافرازی به خونه بختشون برن و هیچ پدرومادری خجالت زده دخترش نباشه. این ذکرها و دعاها خیر و برکت میشه و میره لای تار و پود فرش. اونوقت هرجا پهن بشه ، نور و روشنی اونجا هست . بباف مادر که حضرت زهرا پشت و پناهت باشه انشالله.

---------------------------------------------------------------------

زودباش دیگه مهناز ، چقدر یواش یواش می بافی دختر. بی عرضه بازی در نیار ، تمومش کن دیگه. دوست دارم وقتی تموم میشه چشم دخترای تنگ نظر ده از حسودی بترکه.  همین دخترای عمه ت ، مطمئنم از بخل و حسد دق می کنند. انشالله داغ خوشبختیشون به دل عمه ت بمونه. همین جور که می بافی فکر کن ببین چه چیزهایی بهشون بگیم که بسوزن ، روز خوش نداشته باشن انشالله . دوست دارم همه به سعادت و خوشبختی تو غبطه بخورند.

---------------------------------------------------------------------

- زهرا خانم کجا میری؟

- میرم خونه حمیده خانوم اینا. ده روز اول محرم روضه دارند.

- منم میرم همونجا. خدا عوضشون بده. این زن و شوهر فرشته هستند. برای روستا نور و برکت هستند به خدا.

  حمیده خانم ما اومدیم....

- بفرمائید داخل. خوش آمدید. بفرمایید بالای اتاق روی قالیچه بنشینید.

- مریم خانم چه خبر از همسایتون؟ اوضاعش بهتر شده؟

- مهناز خانوم رو میگی؟ نه بابا از وقتی آتش منقل شوهرش افتاد روی قالیچه و آتش گرفت و بچه اش سوخت ، بنده خدا آروم و قرار نداره. خدا صبرش بده انشالله.

نام و مرام !

چشم انداخت در چشم همرهان . آنچه موج می زد به دریای پر تلاطم نگاهشان, یقین از جنس اشتیاق نبود ! سر در گریبان فرو برد تا چند ثانیه ای میخکوب شود به کورسوی شمع :

" هر که را حتی اندازه ی ارزنی تردید است, اجباری نیست از برای ماندنش که سرنوشتی دارد محتوم به نام مرگ . که از این دقیقه مرا بر شما عهدی نیست پای بست ! "

ولوله ای خیزش گرفت در میانه ی اهالی خیمه . از آن پس ملودی ساختند تراژیک صدای پاهایی که مقصدی داشتند واحد, سوی آنچه رهایی می نامیدند به دل !

فردای آن شب تاریخی گشت با شورآنها که ماندند و نوای جستجوگر یاری اش را بی پاسخ نگذاردند !

صده ها گذشته از آن رویداد, این روزها همه منظره ی شهر موج می زند از رنگ شب عاشورا و شوقی وصف ناشدنی اما انگار چیزی کم دارد این فضا, انگار هنوز هم در کوچه و بازار پیچیده صدایی که :

" آیا کسی هست مرا یاری کند ؟! "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نگاشت :

کاش جای نامش, ذره ای از مرامش تابلوی شهر بود !

ادامه نوشته

جنون

همه دیوانه شده اند. باورم نمی شود. فکر میکردم دیشب در جلسه همه مست بودند. باید همان دیشب می رفتم جلو و دهان تک تکشان را چک میکردم. با آن حرف ها , تصمیم هایی که گرفته بودند مطمئن شده بودم که مست هستند.

ولی امروز باید مستی از سرشان می پرید و حرف ها و تصمیمات دیشب را فراموش می کردند ولی ظاهرا دیشب مست نبودند و امروز تصمیشان قطعی هست.

شاید دیوانه شده اند. ولی مگر می شود هزاران هزار نفر  یک جا و در یک مکان همه با هم به جنون مبتلا شوند؟

خودم چطور؟ خودم هم دیوانه شده ام؟

باید کاری انجام بدهم. باید به خودم ثابت کنم که جنون آنها به من سرایت نکرده است.

ولی چطور این کار را انجام بدهم؟

با چه رویی؟

وقتی روبه رویش ایستادم یارای نگاه کردن به او را نداشتم. چطور سر بلند کنم و به او نگاه کنم؟ دلم دیوانه وار شور میزد. صدای تپش قلبم تنها صدایی بود که می شنیدم. در این هیاهو باورم نمی شد که صدای دیگری برایم قابل شنیدن نبود. وقتی گرمای دستش را زیر چانه ام احساس کردم تمام بدنم سوخت. وقتی چشم هایم با چشم های پر از مهربانی اش تلاقی کرد دیگر دنیا و ما فی هایش برایم بی ارزش شدند. وقتی صدای بخشش اش را شنیدم دیگر درد هیچ تیغی برایم قابل احساس نبود.

مستی تا مستی...

این روزها زندگی فاصله ی دو شعر است. شعری که خودت میخوانی و شعری که برایت میخواند.

همان شعر: نیمه شب، میان تاریکی، نور تیز صفحه ی موبایل میخورد در چشمت و میخوانی. تنها چند کلمه یادت می ماند. آخر خیالت پیش آن آغوش گرمی ست که هوایی ات کرد. همان که بوی سیگار میداد.

و همان شعر: سوز سرما از درب نیمه باز می سوزاندت و تو طبق عادت به پایش دست میکشی. برایت میخواند و می فهمی گرمای دستت را دوست ندارد. حفظ میکنی. همه یادت می ماند.

این روزها زندگی فاصله ی دو مستی ست.

همان مستی: صدای گوش خراش موسیقی ناموزون را نمی شنوی و رقص های ناموزون را نمیبینی. سرت را می بری در فضای گرم گردنش و گوشت را می بوسد. انگار او هم این همه هیچ را نمی بیند. بوی سیگار میدهد لباسش...

و همان مستی: موسیقی مورد علاقه ات در گوشت میخواند و او نمیداند مستی. نمیداند... دستش را دور شانه ات می اندازد و سرت را می گذاری روی سینه اش. طبق عادت ضربان قلبش را می شمری. و میدانی شیطنتت را دوست ندارد، تنها گرمای تنت را میخواهد.

این روزها زندگی فاصله ی دو سیگار است. سیگاری که می کشد و سیگاری که میکشد. او می کشد...

همان سیگار: بوی شیرین کاپتان بلک که با ولع بو می کشی و میگوید "دوست ندارم ها... فقط بخاطر تو" همان که دیر تمام می شود. سرت را میگذاری روی میز، روی دستت و از پایین نگاهش می کنی. دود سیگار حائل نگاهتان نمی شود.

و همان سیگار: بوی تلخ وینستون که گفتی نکشد. دور از تو ایستاده. گوشه ای میخزی و حرف میزند... حرف می زند... نمی شنوی...

زندگی این روزها عجیب شده. گل سرت بوی موی کسی دیگر را میدهد. کسی که در خاطره ها مرده ولی هربار که بو میکنی... ... ... زنده می شود و تمام قد مقابلت می ایستد.

زندگی این روزها...

زندگی امروز فاصله ی نفس های من است. آن لحظه که عطر خودم را بر گل سر خالی میکنم. آن لحظه که شعر ها را پاره میکنم. آن لحظه که هشیار هشیارم و همان لحظه که خودم سیگاری روشن می کنم و به جاده خیره میشوم... همین امروز!

 

پ.ن: از سه نفر تشکر میکنم که شخصیت های این داستان اند بدون این که شخصیت داستان هم باشند. بدون این که حتی هم رو دیده باشند... عجیب است


پ.ن: این روزها به زندگی اعتباری نیست... برای شادی روح یکی از دوستان که جمعه شب از بینمون رفت لطفا یه فاتحه بخونید.

دار مجازات...

 

کلا اعتراض داشت! به انسانهای ارزون قیمت، علمای بی دین و عوام بی علم، متعصبین بی عقل و بله های اجباری...

می خواست سرش تو لاک خودش باشه اما شاکی بود! از وعده های سر خرمن، چهره هایی که بیشتر به بوم نقاشی شبیه ند، از اونایی که جلوتر از نوک دماغشونو نمی بینن، از اونایی که بدون هیچ "استقلال" و پیروزی لاف سربلندی می زنن...

بیزار بود! از مردای زن صفت و زنان بی صفت، از اون هایی که بین تو سری خوری و مظلومیت علامت مساوی می گذارن، از اونایی که آب تصفیه شده می خورن اما آب گل آلود منبع درآمدشونه، از اونایی که چه ناشیانه نی رو به گیتار حراج می کنن...

بدش میومد! از نانجیبی اسب، تنبلی مورچه، بی وفایی سگ، کینه ورزی شتر و بخل خرس، از نپریدن و نبردن شتر مرغ، از بی محلی خروس...

بالاخره به جرم این همه اعتراض و حرف تبعید شد... به قلعه ای در نزدیکی های خورشید تا بسوزه و بسازه و سکوت کنه... بعد از یک ماه به دار مجازات آویخته شد! به جرم کسوف خورشید...

دنیای این روزای ما...


نشسته بود کنار پنجره با خودش کلنجار می رفت . با فکرای جدیدی که تو سر داشت با خاطرات گذشته ش ... خیلی دلش گرفته بود . تصمیم داشت یه کاری کنه کارستون اما اراده ش رو نداشت!!! یا ترس یا بی حوصله گی کدومش بیشتر نقش داشت تو این تنهایی و خستگی های مداومش خودشم نمی دونست . پک محکمی به سیگارش زد محو تماشای مردمی شد که تو خیابون مشغول رفت و آمد بودن اما هیچ کدوم شاد به نظر نمیومدن . شاید ذهنیتش بود شاید واقعیت این بود . اما نه انگار واقعیت این بود . از دل هیچ کدوم از رهگذرا خبر نداشت اما به خوبی چهره های در هم و عصبیشون رو می دید . این شهر لعنتی پر از غمه پر از سیاهی پر از فریادهای بی صدا ... تصمیمش رو گرفت از کنار پنجره بلند شد و رفت تو اتاق . اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد قاب عکس روی دیوار بود: " در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد . این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد ... " .
یه صدای آشنا ذهنش رو مشغول کرده بود
" دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده ... "
رو تختش دراز کشید تا به خواب بره یه خواب ابدی که بیداری نداشت !!!

زمســــــــــــتان

زمستان میرود با گام لنگانش

و من بی تو میان این همه تن ها

و سوری 4شنبه مینماید باز

و من بی تو میان کل کودن ها

و می آید بهاری نو و دل شوره

و من بی تو و امثال تو بی من ها

نگاهم سوخت در گرمای تابستان

و من بی تو پی پاییز سوزن ها

که میمانند سبز و زنده هر فصلی

که میمانند جزئی در تمام زرد کلّن ها

و سال بعد می آید زمستان باز

و من بی تو

و تو بی من

و هر دو واقعن تنها


نگاه سوم

تو اگر با نگاه سومی دنیای پیرامونت را بنگری، یقین هر چیز را طور دیگر میتوانی ببینی، 

تو میتوانی به سنگ جان بخشی وابرها را شبیه یک مزرعه ی گل کلم سفید ببینی و گل را نماد عشق و کوه را نماد صلابت و آب را نماد پاکی و باران را نمادی از یک حس غم ِشیرین و ....

به زعم من اما، تمام این سختی ها ونرمی ها و صلابت و قدرت، غم و شادی و عشق و حتی نفرت همه وهمه دارای یک ریتم است هرچند گاه ناموزون وگاه موزون

انگار جهان را پیانویی تکیه زده بر یکی از دیوارهای کائنات میتوان تصور کرد که ما خود همان کلاویه های سیاه و سپید روی آن هستیم و زندگیمان نوایی است که با انگشتان هنرمند روزگار از برخورد با کلاویه های سپید و سیاه به گوش میرسد 

تو نیز گوش کن : نوای این ساز را ، گاه شاد است و گاه غمین، گاه با صلابت و گاه ......

زندگی خود موسیقی است که هنرمندانه نواخته میشود

وما خالق نوای خوش و ناخوش آنیم ودر دستان روزگار به رقص در آمدیم

قهرمان زندگی شما...


_ نفر بعدی، مریم محمدی

بیا اینجا کنار میز من، بایست و با صدای بلند انشاتو بخون

_ چشم خانوم

بنام خدا... موضوع انشا، قهرمان زندگی شما کیست؟

قهرمان زندگی من پدرم است. او مرد بسیار مهربانیست. و با همه ی مردم بخوبی رفتار می کند او همیشه می گوید که ما نباید به هیچکس ظلم و ستمی کنیم و اگر ناخواسته در حق کسی کار بدی کردیم باید مسئولیت ان را بپذیریم و تمام سعیمان را بکنیم تا اشتباهمان را جبران کنیم

پدرم ما را نصیحت کرده و می گوید: سایرین نباید از کارهای ما ازار ببینند و ما باعث ایجاد مشکل در زندگی انها شویم

از همه ی این ها گذشته پدرم بسیار راستگوست او هیچوقت دروغ نمی گوید و به ما هم می گوید، دروغ جزء بدترین کارهاست کسی که دروغ می گوید ادم بدیست و خدا از او راضی نیست

علاوه بر این او بسیار دلسوز و مهربان است و نمی تواند رنج هیچکس را ببیند، پدرم...

صدای زنگ کلاس با همهمه ی بچه ها به هم آمیخت.

_ مریم جان زنگ خورد ادامه ی انشا بمونه برای بعد، برو بسلامت


_ سلام بابا جون

_ سلام دخترم، امروز خوب بود؟

_ بله بابا خیلی خوب بود، انشا هم داشتیم... چرا انقدر تند می ری بابایی؟

_ عجله دارم باید تو رو بذارم خونه و زود برگردم مغازه، کار مهمی دارم

_ باشه بابا ولی انقدر تند نرو، خطرناکه... بابا اون خانومه با عصا رد میشه ها مواظبش باش

و بعد صدای ترمز در گوشهای مریم پیچید و پیرزن نقش زمین شد اما پدر بعد از مکثی کوتاه بسرعت حرکت کرد!!!

_ کجا بابا؟ باید برسونیمش بیمارستان

_ ساکت شو، نمی تونم ببرمش... احتمالا مرده و منو گرفتار می کنه

_ ولی باید کمکش کنیم

_ خفه شو... حواست باشه به هیچکس چیزی نگی حتی مادرت.. اگر هم پرسید چرا گریه کردی بگو زمین خوردم... همین که گفتما! وگرنه من می دونم و تو


_ مریم بیاد و بقیه ی انشائشو بخونه

_چشم خانوم

بنام خدا، قهرمان زندگی من مرد!