اونجا ،یک باغ خیلی قشنگی بود . با یک ورودی خیلی زیبا و شکیل، این باغ علاوه بر قشنگی، یه چیزی داشت که اونو از هر باغ دیگه ای متمایزش میکرد
این وجه تمایز، در نوع میوه های این باغ بود، یعنی میوه هاش اگر در حد میوه های بهشت نبود، انقدری بود
که روح آدم رو تا بهشت پرواز میداد .
یه جورایی فرقش با سایر میوه ها در همین بود که مثل اونا تغذیه ی جسم نبود و روح آدم رو اقوا میکرد.
مدتی بود که من این باغ رو از پشت نرده ها میدیمش ، و از دیدن درخهاش و ثمر هش لذت میبردم ، چون
واقعا خیلی متفاوت بود با هر باغ و باغچه ای. ولی عجیب ترین چیز برام این بود که این باغ با تمام متفاوت
بودنشباز دید کننده ی زیادی نداشت.
تو ذهنم علامت سوالهای زیادی بود آخه این باغ متروکه نبود، پس چرا انقدر کم رفت و آمد شده بود؟
من هر دفعه که از مقابلش میگذشتم متوجه به بار نشستن یکی از درختها ش میشدم معلوم بود هر درختی
صاحب خودشو داره که وقتی وارد این باغ میشه به درخت خودش رسیدگی میکنه. و بعد میره
من برای کشف راز این باغ تصمیم گرفتم یک بار واردش بشم و روی هر درخت یک یاد داشت بذارم و عملا از
صاحب درخت به خاطر نوع میوه ای که به بار آورده تشکر کنم. این کار رو کردم و البته زیر یاد داشتم آدرس
باغچه ی کوچولوی خودم رو هم گذاشتم که اگر خواستن جوابی بهم بدن بیان تو باغچه ی خودم .
مدتها میگذشت و خبری از هیچ درختداری نمیشد که بیاد و جواب یادداشتم رو بده .یه روز با خودم فکر کردم
که شاید پاسخ یادداشتم رو پای یادداشت آویخته ی شده ی خودم به درخت ،داده باشند باز رفتم داخل باغ و
دیدم نه اصلا انگار نه انگار اونجا هم جوابی به من داده نشده
اینجوری بود که فهمیدم چرا این باغ ،باز دید کنندش کمه چون هر صاحب درختی میاد اونجا فقط به فکر به ثمر
نشوندن درخت جدید خودش در همون روزه و وقتی میره و دفعه ی دیگه میاد حتی به همین درختی که
امروز کاشته، نگاه نمیکنه که هیچ ،بلکه توجهی به درختهای دیگه ی همین باغ هم نداره چه رسد به باغ و
باغچه ی همسایه اینجا بود که مفهوم این مثل برام روشن شد که هر رفتی یک آمدی داره